close
تبلیغات در اینترنت
داستان

☂ بازیچـــــــــہ ے ســـرنـوـشـــت ☂

داستان



قاضی روی میز خم شد: خب دخترم؛ دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد. چشم گرداند

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند

.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند

.

دخترک با نگاه، رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد

.

قاضی از جا بلند شد

.

رفت و روی صندلی کنار او نشست: خب؟

!

دخترک آه کشید: گیج شدم

.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد، پرسید: چرا؟

دخترک رو به او کرد: آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر نصفه ی دیگرو به مادر. این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن. مگه نه؟




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 10
تعداد بازدید مطلب : 7

[ دوشنبه 23 تير 1393 ] [ 0:58 ] [ T@K.selooli ] [ نظرات () ]