close
تبلیغات در اینترنت
محو می شوم...

☂ بازیچـــــــــہ ے ســـرنـوـشـــت ☂

محو می شوم...

م

چندی است حال عجیبی دارم

گاهی نیز لذت بخش است

به اعماق اندیشه ای بی حرکت فرو می روم

آمدم به ورای اقیانوس ها که گلی را که مشاق بودم و مشتاق بود !!!! ببویم.....

"که عشق آسان نمود اول ...... ولی افتاد مشکل ها"

این روزها بطور عجیبی حساس شدم به نور ....به صدا ...به بو و به خودم

اضمحلال فیزیکم را حس می کنم

بسان سرزمینی که سرشار از زیبایی هاست هر روز که از ورای برج و بارو قلعه تنهایی ام می نگرم قسمت های بیشتری از این زیبایی ها را آب فرا گرفته و با لبخندی تلخ سونامی مرموز و پنهان را نظاره می کنم و بتدریج محو می شوم

آمده بودم ملکه سرزمینم شوی

اما آیا تو پادشاه سرزمین محو شده ای را بانو خواهی بود

که اگر بگویی آری میدانم دروغ نمی گویی

اما تو برای بودن با من نباید محو شوی

اجازه نمی دهم تو پر از شکوفه ای سرزمین مغروق من شایستگی تو را نخواهد داشت

صادقانه برایت می گویم

این روزها از خواب که بیدار می شوم در آیینه نمی نگرم

و گاهی که زیر چشمی نگاهی می کنم

می بینم بدجوری به من زل زده  لبخند تلخی بر لبانش است

هنوز دیوانه نشده ام باور کن

اما

این روزها تنها صدایی که در خلوتم می شنوم صدای سپید شدن موهایم است

محو می شوم از خاطرت
پیوند می خورم با نسیم
دور می شوم از همه
نیست می شوم در زمان

من که آرزو داشتم کسی باشم

کتاب ها بخوانم

قلعه هایی فتح کنم

انسانیت و عشق به زندگی را اعتلا ببخشم

اینک بی گور در این مرداب ها خواهم افتاد "از کتاب کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد"گابریل گارسیا مارکز

من نه فاتح خونین بودم و نه همرزم سرهنگ سوآرز نه برای اسب ها کاری کردم و نه محل پرواز آرش را یافتم.....

از بیم و امید زندگی رنجورم

آسایش جاودانه می خواهم

بر حسرت خود دگر نیفزایم

آرامشی بیکرانه می خواهم

و این را فقط برای تو می گویم چه باشم یا نباشم این مال توست دلشی ام

 





امتیاز : :: نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0
تعداد بازدید مطلب : 22

[ یکشنبه 22 تير 1393 ] [ 19:56 ] [ T@K.selooli ] [ نظرات () ]