close
تبلیغات در اینترنت
مغزدر رفته

☂ بازیچـــــــــہ ے ســـرنـوـشـــت ☂

مغزدر رفته

يه روز داشتم قدم ميزدم تو خيابونِ نميدونم كجاى فلان شهر


يه عابر كه اصلاً تو حال خودش نبود محكم خورد به من


گفتم حووو !! حواست كجاست بابا


يه نگا بهم كرد و آروم گفت:


عذر ميخوام خيلى داغونم حواسم اصلاً نبود!

 

منم كه سرم درد ميكنه با آدماى داغون حرف بزنم گفتم حالا چى شده اينجورى

به هم

ريخته اى يه نخ سيگار در آورد و فندك زد زيرش گفت: تا حالا عاشق شدى؟ گفتم

هــــی،

كم و بيش گفت تا حالا لپت از ندارى جلوش گل انداخته؟ گفتم جوونِه و نداريش

 

ديگه

گفت من عاشق يه زن شوهر دارم حرفشو قطع كردم! گفتم : نگا كن نداشتيم

 

ديگه تو اين مورد نيستم! نگام كرد گفت امروز مُرد خنديدم گفتم بهتر بابا راحت

 

شدى! خيلى ناجوره زن شوهر دار خدايى يه قطره اشك از گوشه ى چشمش ليز

 

خورد و آروم گفت امروز بى مادر شدم!

 

 




امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 9

[ جمعه 28 فروردين 1394 ] [ 12:42 ] [ T@K.selooli ] [ نظرات () ]